درست آنجا که فکر کردم هیچ راهی پیش رو ندارم . . .
تازه تو را یادم آمد و توبه . . .
25 سال یعنی یک عمر ، عمری که گذشت و بر نگشت
دیگر مزرع سبز فلک و داس مه نو از دور معلوم شده ولی از کشته خویش هنگام درو چیزی را به یاد ندارم ،
تمام شدن خوشیها را و باقی ماندن آرزوها را به یاد ندارم . . .
با کوله باری از کوتاهی با قدمهایی سست حاکی از تقصیر و در سختیهای دور از انتظار دنیا ولی با امید به آینده و در انتظار یار ( اینبار منتظر تر ) می روم تا رسیدن
در بیست و هشتمین روز از دهمین ماه سال ، وقتی بیست و پنج سالم گذشت و برنگشت . . .
وقتی برای رسیدن به آخر یک کوچه بن بست به دو راهی می رسم . . .
وقتی راهی که قرار بود آخرش ترکستان باشه اولش شده ترکستان و دیگه هیچ کس از آخرش خبر نداره و من در این راه قدم گذاشتم . . . و به فکر آخرش هم نیستم
وقتی در کوزه خبری از یک قطره آب هم نیس و من به جای پیدا کردن آب جهانگردیم گرفته . . .
وقتی خسته شدم از بس خسته شدم .......
وقتی این وقتی ها ادامه دار می شود و می رسد به وقتی که سر قبرم یکی بلند داد می زنه « شادی مرحوم تازه گذشته فاتحه » تا همه با هم ( همان دو سه نفر را میگویم ) صلواتی و حمد وسوره ای بخوانند تا حدا قل روحم شاد شود ، ولی درست در همان وقت همه سراغ سینی های حلوا و خرما میرند و یادشون میره انگار کسی مرده . . . امان از دست این شکم
دیونه هم باشه دیگه میگه باید بی خیال شد ، حالا من برم سراغ روانشناس که چی ؟؟؟؟
فکر می کرد همه چیز رو می دونست تا اینکه دیگه در مورد هر موضوعی نظر می داد ، ولی به خدا هیچی نمی دونست .
تازه مگر نه اینکه علم بدون عمل به هیچ دردی نمی خوره . . . .
موندم پس این که فکر می کنه همه چیز رو می دونه چرا هنوز نشسته . . .

رفتار مرا زیر نظر داشت . مرا دیده بود و از آنچه دیده بود ایراد گرفت ، به من گیر داد
آره بالاخره كسی به من گیر داد ، طعمی شیرین تر از عسل . . .
انگار دنیایی را به من دادند وقتی كه بالاخره یكی مرا كه همه را می بینم ، دید .
طعمی شیرین تر از عسل . . .