تغییر . . . .4

درست آنجا که فکر کردم هیچ راهی پیش رو ندارم . . .

تازه تو را یادم آمد و توبه . . .

2 نوشته شده توسط چاه نویس در یکشنبه 9 اسفند 1388 و ساعت 12:24 ب.ظ  نظرات

تغییر . . . . 3

25 سال یعنی یک عمر  ، عمری که گذشت و بر نگشت

دیگر مزرع سبز فلک و داس مه نو از دور معلوم شده ولی از کشته خویش هنگام درو چیزی را به یاد ندارم ،

 تمام شدن خوشیها را و باقی ماندن آرزوها را به یاد ندارم  . . .

با کوله باری از کوتاهی با قدمهایی سست حاکی از تقصیر و در سختیهای دور از انتظار دنیا ولی با امید به آینده و در انتظار یار ( اینبار منتظر تر ) می روم تا رسیدن

در بیست و هشتمین روز از دهمین ماه سال ، وقتی بیست و پنج سالم گذشت و برنگشت . . .

 

2 نوشته شده توسط چاه نویس در دوشنبه 28 دی 1388 و ساعت 12:32 ب.ظ  نظرات

دیوانه . . . 2

وقتی برای رسیدن به آخر یک کوچه بن بست به دو راهی می رسم . . .

وقتی راهی که قرار بود آخرش ترکستان باشه اولش شده ترکستان و دیگه هیچ کس از آخرش خبر نداره و من در این راه قدم گذاشتم . . . و به فکر آخرش هم نیستم

وقتی در کوزه خبری از یک قطره آب هم نیس و من به جای پیدا کردن آب جهانگردیم گرفته . . .

وقتی خسته شدم از بس خسته شدم .......

وقتی این وقتی ها ادامه دار می شود و می رسد به وقتی که سر قبرم یکی بلند داد می زنه « شادی مرحوم تازه گذشته فاتحه » تا همه با هم ( همان دو سه نفر را میگویم ) صلواتی و حمد وسوره ای بخوانند تا حدا قل روحم شاد شود ، ولی درست در همان وقت همه سراغ سینی های حلوا و خرما میرند و یادشون میره انگار کسی مرده . . . امان از دست این شکم

دیونه هم باشه دیگه میگه باید بی خیال شد ، حالا من برم سراغ روانشناس که چی ؟؟؟؟

2 نوشته شده توسط چاه نویس در سه شنبه 22 دی 1388 و ساعت 03:33 ب.ظ  نظرات

روشنفکر بازی . . . 2

فکر می کرد همه چیز رو می دونست تا اینکه دیگه در مورد هر موضوعی نظر می داد ، ولی به خدا هیچی نمی دونست .

تازه مگر نه اینکه علم بدون عمل به هیچ دردی نمی خوره  . . . .

موندم پس این که فکر می کنه همه چیز رو می دونه چرا هنوز نشسته . . .

حضرت روشنفکر

2 نوشته شده توسط چاه نویس در یکشنبه 20 دی 1388 و ساعت 09:51 ق.ظ  نظرات

تغییر . . . 3

  رفتار مرا زیر نظر داشت . مرا دیده بود و از آنچه دیده بود ایراد گرفت ، به من گیر داد

آره بالاخره كسی به من گیر داد ، طعمی شیرین تر از عسل . . .

انگار دنیایی را به من دادند وقتی  كه بالاخره یكی مرا كه همه را می بینم ،‌ دید .

طعمی شیرین تر از عسل . . .

2 نوشته شده توسط چاه نویس در جمعه 18 دی 1388 و ساعت 11:56 ق.ظ  نظرات